تبليغاتX
دنیای وارونه




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دنیای وارونه

همه میگن بیاین شادیامونو تقسیم کنیم...ولی من میخوام دیوونگیمو تقسیم کنم..!!

سلامی علیکم

عیدتون مبارک...

خوبین؟ خوشین؟سلامتین؟ ...خوب خدا رو شکر

دلم برا همه دوس جونام تنگ شده...مخصوصا عطیه جونم(جیجیلی خودم)...مامان مهتا...عروس خانوم(آثار)...داش امیل....سپیده و عاطفه ( شنگول و منگول )....داش بابک(!!!)....مریم و الهه (که همیشه ساک به دستن)....فیروزه ..نگین..آرزو...سودابه و....خلاصه همشون

پنجشنبه تولد  آجی بیتا جونم  بود...تولدت مبارک بیتا گلی....بعد از مدت ها صداشو شنیدم کلی ذوق کردم...

جمعه هم تصمیم کبری گرفتم که اینجارو تغییر دکوراسیون بدم ..کلی گشتم که یه قالب که به دنیای وارونم بیاد پیدا کنم...اما نشد که نشد.....اما این یکی به دلم نشست..احساس کردم مثل خودم یه جوریه.......یاد درس باغچه بان افتادم....حرف زدن با زبون اشاره

شب هم میخواستم آپ کنم که یه کلی نوشتم ولی یهوووو همش پاک شد..حالم گرفت رفتم لالا کردم

شنبه  هم همش چشم به راه ماه بودم..دیگه طاقتم طاق(شایدم تاق)شده بود...که بالاخره رویت شد و عید همه مبارک شد...ولی خداییش دلم برا روزه تنگ شد از همین حالا...

دو تا خبر شنیدم که شوکه شدم...یکیش خوب ...یکیش فاجعه....دوتاشم درباره همکلاسیا....

بگذریم.....چقدر حرف زدم...ببخشید دیگه

یه داستانک گذاشتم با نتیجه گیریش...امیدوارم خوشتون بیاد

خوش باشید....یا حق


آیا گوش همسر شما سنگین است؟

jijily.blogfa.com

مردى متوجه شد كه گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش كم شده است. به نظرش رسيد كه همسرش بايد سمعك بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دكتر خانوادگيشان رفت و مشكل را با او در ميان گذاشت.
دكتر گفت براى اين كه بتوانى دقيقتر به من بگويى كه ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد
.
اين كار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين كار را در فاصله 3 مترى تكرار كن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد


آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان كنم
.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد
.
بعد بلند شد و يك متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟

باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال كه تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟

باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتكرار كرد و باز هم جوابى نيامد
.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه كرى؟ براى پنجمين بار ميگم : خوراك مرغ
!

نتيجه اخلاقي : مشكل ممكن است آن طور كه ما فكر مي كنيم در ديگران نباشد و شايد در خود ما باشد!!!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 3:4 AM توسط (^!^)| |

سلام به همه ي شما دوستاي خوب و مهربون

نماز و روزه هاتون قبول...

ميدونم..خيلي وقته آپ نكردم...شما به بزرگي خودتون ببخشيد....

خيلي وقت بود حسش نبود..ولي دلم براتون تنگ شده بود و همينطور براي دنياي وارونه ي خودم.....

چه خبرا؟ همه چي روبه راهه؟

ميخوام يه تصميم كبري بگيرم.....لا اقل هفته اي يك بار بيام و دنيامو واروونه كنم...

بايد يه دستي به سر و روي اينجا بكشم..همه جا رو خاك برداشته...

وووواااااايييييي.....برم جارومو بيارم...


ميبينمتون.....يا حق

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 1:27 PM توسط (^!^)| |

 

سلام به دوستای خوب و گلم

تعطیلات خوش میگذره؟

ببخشید که خیلی وقته آپ نکردم..

ایمیل جالبی به دستم رسید که حیفم اومد نخونیدش....اینجوری شد که اومدم آپ کنم

تو ایام سوگواری حسینی هم هستیم....خوبه که قدر زندگیمون رو بیشتر بدونیم


 

-مامان!یه سوال بپرسم ؟

زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسيرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چي گفتي؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.

مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه.

***************

نکاتی برای همیشه شاکر بودن:

بد نيست به نکته‌هاى زير هم توجه کنيد: اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ،
تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

يا گرسنگى در امان بوده‌ايد،

وضعيت شما از وضعيت ٥٠٠ ميليون نفر در دنيا بهتر است.

اگر می‌توانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.

اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس داريد، اگر تختخواب و سرپناهى داريد،

در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.

اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيب‌تان پول داريد،
شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.

اگر شما اين نوشته را می‌خوانيد، از سه خوشبختى بهره‌مند هستيد:

1- يک کسى به فکر شما بوده است.

2- شما به ٢٠٠ ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.

3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.

به قول يکنفر:

· طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،

· طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌ايد،

· طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمی‌بيند،

· طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمی‌شنود،

· و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است.

ضماً تمام را بخاطر بسپارید

 

حالا یکم به داشته هاتون فکر کنید...

یا حق

 

نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 2:30 AM توسط (^!^)| |

سلام دوستای گلم...

ببخشید دیر آپ میکنم

داستان جالبیه بخونیدش....نظر یادتون نره..

یا حق

 


میخواهید در آینده چه کاره شوید؟

 

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .

ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . مه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .

من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند

 

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 1:21 AM توسط (^!^)| |

 

 

مصاحبه با خدا

 

mosahebe ba khoda

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟


من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

-
اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند
.

-
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند
.

-
اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند
.

-
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند
.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت
...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟


خدا پاسخ داد:

-
اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند
.

-
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
.

-
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند
.

-
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند
.

-
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است
.

-
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند
.

-
اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
.

-
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند
.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟


خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"

نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 2:10 AM توسط (^!^)| |

سلااااام دوستای گلم....

خوبید..خوشید؟

قبل از هر چیز عید سعید فطر به همه مبارک باشه

امیدوارم این چند روز تعطیلی به همه خوش بگذره....

البته که من همچنان بیکارم و علاف.....تا شنبه که کلاسامون شروع بشه.......آخ که دلم چقد واس دوست جووووناااااام تنگ شده(بوس فقط واس دختراس هاااا)

 

                yas ft 3zg

یه آهنگ توپ از برادر بزرگم...;;YAS;;...که با همراهی گروه 3ZG! وT7(خواننده دختر با صدایی فوق العاده)  به نام "توس رپ" واسه دانلود میذارم...حالشو ببرید

                                              توس رپ

 

یا حق...

نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 7:30 AM توسط (^!^)| |

 سلام دوستان

....تو این شب های قدر..منم از یاد نبرید....

داستان قشنگیه...بخونید


عشق بي منت

l-o-v-e 

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.
در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.
مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد. حیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

چنین چيزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود .  
 

 
بچه ها نظر یادتون نره
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 1:41 AM توسط (^!^)| |

سلام دوستای گلللممممممممممم

خوبید که ؟

خدا رو صد هزار مرتبه مرسی

آهنگ جدید انریکه رو براتون گذاشتم که دانلود کنین...

امیدوارم خوشتون بیاد....

نظر یادتون نره

             enrique

 

Lloro Por Ti - Enrique Iglesias ft Winsin ft Yandel

 

...یا حق

نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 3:0 AM توسط (^!^)| |

 

سلااااااامم

خوبید؟

بچه ها اینو دانلود کنید...باحاله

Uria & zoko- Salsa Dance

نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 4:0 AM توسط (^!^)| |

سلام

قول داده بودم عکس بذارم

این یکیشه.....از طبقه دوم گرفتمش...امیدوارم خوشتون بیاد

فقط عظمت رو داشته باش...........

عظمت

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 3:30 AM توسط (^!^)| |


Design By : Night Skin